تبليغاتX
آدم كاغذي
گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ می کند...

خیلی دور شدم...

از وبلاگی که حتی فراموش کردم برای چی ساختمش

شاید فقط یه شکستن بچگونه از یه عشق بزرگونه بود

چه سخت اما عمیق فراموشش کردم...

ممنون از اینکه بهم سر می زنید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 14:22  توسط الدوز  | 

۵۶ دقیقه ی دیگه تولدمه

خوشحالم

چون یه تیکه سنگ، یا جلبک دریایی نیستم،یا یه خرگوش یا یه درخت یا...

من انسانم و با افتخار تمام شادی ها و تلخی ها رو لمس می کنم...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 0:41  توسط الدوز  | 

مو رنگی

شهر کاغذی همیشه سفید بود و در آن هیچ رنگی وجود نداشت.اهالی شهر همه ،آدم کاغذی های سفیدی بودند که رنگ را نمی شناختند.جز یکی از آن ها که کمی با دیگران فرق داشت و موهایش به رنگ سبز بود.

مو رنگی در شهر هیچ دوستی نداشت، غیر از چند کبوتر سفید که همیشه همراه او بودند.اهالی شهر از روی حسادت، مورنگی را اذیت و مسخره می کردند تا جایی که مورنگی از آن ها قهر کرد و تصمیم گرفت از شهر خارج شود.بیرون از شهر باد های تندی می وزید. مورنگی از این طوفان ها خبر نداشت که ناگهان در یک طوفان، گرفتار شد و باد مورنگی را به جایی دور دور برد.

مورنگی از ترس بی هوش شده بود. وقتی چشمانش را باز کرد،با تعجب به اطرافش خیره شد.جای بسیار عجیبی بود.شبیه یک جنگل بود، با درخت های گرد، بلند و نوک تیز که هر کدام به یک رنگ بودند و مورنگی هیچ کدام از رنگ ها را نمی شناخت. او تنها درخت سبزی را شناخت که به رنگ موهای خودش بود.

مورنگی صدای کبوترهای سفید را شنید که دنبال او می گشتند. به آسمان نگاه کرد و چند کبوتر رنگی را دید که اورا صدا می کردند.خیال کرد که آنها کبوترهای خودش نیستند، اما کبوترها برایش تعریف کردند که چطور رنگی شده اند. آنها به مورنگی گفتند که فقط روی درخت های نوک تیز جنگل نشستند و وقتی پرواز کردند، همان رنگی شده بودند.مورنگی به درخت های عجیب نگاه کرد و یاد افسانه ای افتاد که خیلی وقت ها پیش مادر بزرگ برایش تعریف کرده بود.افسانه جنگل سحرآمیز مداد رنگی ها که در آن هر درخت یک رنگ داشت و هر کس به نوک درخت ها دست می کشید همان رنگی می شد.

مورنگی با خوشحالی از یکی از درخت ها بالا رفت و به نوک آن رسید. دستس را به نوک درخت کشید و با تعجب دید که دستش رنگی شده و برای آن درخت اسم زرد را انتخاب کرد.

مورنگی از همه درخت ها بالا رفت و تمام بدنش را رنگی کرد.از هر درخت تکه ی کوچکی برداشت و با کبوترهای رنگی به شهر برگشت. اهالی شهر مو رنگی را نشناختند اما از دیدن این همه رنگ تعجب کرده بودند.مورنگی تکه های رنگی را آورد و به هرکدام از آن ها تکه ای داد تا تمام شهر را رنگی کنند. از آن به بعد همه به مورنگی احترام می گذاشتند و او را قهرمان رنگی صدا می کردند، چون شهر آن هارا رنگی و زیبا کرده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 1:55  توسط الدوز  | 

باز طعم شکستن زیر زبونم مزه مزه می کنه

خاطره ی مقدسم تنها به اندازه لحظه های بودنت ممنونم

به اندازه خط باریکه بین موندن و رفتن

به اندازه بازی با دستای مهربونت

به اندازه ای که تونستم هم قدم قدمهات زیر قطره های تند بهار بال دربیارم

تو کنار منی تو دستام نیستی

می تونی هر لحظه که دوست داری از کنارم پر بکشی

می تونی

ومن

با یک دنیا خاطره مقدس روزهام رو سپری می کنم

بی امید

به رنگ خاکستر سرد غروب

زنده شدم که حالا به دستای مهربون تو نم خاک گور رو روی صورتم حس کنم

رنگ من، خاکسترم، امید، خورشیدم، بازی کودکانه دردناک من

برای موندنم دلیلی باقی نذاشتی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 1:9  توسط الدوز  | 

 

اينجا بوي خاطره هاي مقدس را مي دهد...

عشق بازی کلمات...

جنین اندیشه هایم،

حاصل عشق بازی تفکرات شیطنت بار اینجاست...

 

اینجا بوی خاطره های مقدس را می داد

...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 0:31  توسط الدوز  |