گذشتــن از بی راهه های گول زنک این گذرگـــــاه
چسبیدن روی صندلی های سریش دار زندگی
کَنـــدَم اَزَش...
ارزشــــــــــــشو نـــــــداره...
دستم را روی خاک سردی گذاشتم
که کمی آن طرف تر
تن گرم عزیزی را بلعیده
او رفت
برای همیشه...
و چشمان من هنوز گرم است
از گرمی نگاهش
که گاه به من گره می زد...
این اتفاق برای من غیر منتظره بود، يخ كردم
به اندازه يه آدم برفي يخ كردم
واين كه كسي نفهميد ؛ اين، يه آدم كاغذيٍِ ِ غمگينه كه دهنش رو اشتباهي خندون كشيدن...
نگرانی مترســک اینــه که، کلاغ ها ازش نترسـن
مزرعه وقتی می ترســه که کلاغ ها بفــهمن مترسک، يه مترسكه
مزرعه دار وقتي تفنگ شكار دولول مي گيره دستش كه كلاغ ها بفهمن اين جا فقط يه مترسكه، مزرعه فقط علف هرزه، تفنگ باغبون سه تا تير داره،فقط سه تا...
...يك...دو...سه....خالي....
حالا كلاغ ها سفيد
مزرعه سياه...